تمام یه سالی که این جا بودم چند تا چیز بود که همیشه چک می کردم و حواسم بهشون بود ،مثلا این کوه روبه روی پنجره اتاقمون نسبت به دیروز سبز تر شده یل نه ،امشب چندمه و ماه الان کجاست ،میشه امشب طلوعش رو از پشت کوه دید یا نه ؟ و البته دختری با سوئیشرت سبز . یه روز سرد زمستونی بود . برف می بارید و به قول تبریزی ها خوخان بود . من از پشت پنجره بالکن نشستن برف رو روی زمین تماشا می کردم ،در حالی که لیوان باب اسفنجی م دستم بود و با خودم می گفتم ما از سرما می میریم و همین جا دفن می شیم و هیچ کس هم خبردار نمیشه . اون دوباره تو حیاط بود با دمپایی و همون سوئیشرت . با خودم گفتم حس لامسه براش تعریف شده ست ؟ مدت ها برام سوال بود .
این چند شبه که خودم تو هر وضعیتی هندزی فری و گوشیم رو بر می دارم و می رم سمت حیاط ،بهتر می تونم درکش کنم . امشب همین موقع تو حیاط بود . تو هر دور محوطه یه جایی هم رو می دیدیم گ چشم تو چشم می شدیم . جشماش برام آشنا بود . اونم مثل منه ،اون هم یه مشکل حل نشده داره که نمی دونه باید چه جوری حلش کنه ،اون زودتر راه رفتن رو کشف کرده بود .