خرید بک لینک

درباره سایت

ایستاده زیر آسمان شب

امکانات وب

اولین باری که توجهم بهش جلب شد تو یه روز سرد پاییزی بود ،از پنجره اتاق نگاش می کردم ،یه سوئیشرت سبز پوشیده بود با شلوار بنفش و دمپایی و قدم های بلندی بر می داشت . با خودم می گفتم چطور می تونه تو سرما و باد سوز دار این جا دووم بیاره ؟ قدم می زنه با دمپایی ؟

تمام یه سالی که این جا بودم چند تا چیز بود که همیشه چک می کردم و حواسم بهشون بود ،مثلا این کوه روبه روی پنجره اتاقمون نسبت به دیروز سبز تر شده یل نه ،امشب چندمه و ماه الان کجاست ،میشه امشب طلوعش رو از پشت کوه دید یا نه ؟ و البته دختری با سوئیشرت سبز . یه روز سرد زمستونی بود . برف می بارید و به قول تبریزی ها خوخان بود . من از پشت پنجره بالکن نشستن برف رو روی زمین تماشا می کردم ،در حالی که لیوان باب اسفنجی م دستم بود و با خودم می گفتم ما از سرما می میریم و همین جا دفن می شیم و هیچ کس هم خبردار نمیشه . اون دوباره تو حیاط بود با دمپایی و همون سوئیشرت . با خودم گفتم حس لامسه براش تعریف شده ست ؟ مدت ها برام سوال بود .

این چند شبه که خودم تو هر وضعیتی هندزی فری و گوشیم رو بر می دارم و می رم سمت حیاط ،بهتر می تونم درکش کنم . امشب همین موقع تو حیاط بود . تو هر دور محوطه یه جایی هم رو می دیدیم گ چشم تو چشم می شدیم . جشماش برام آشنا بود . اونم مثل منه ،اون هم یه مشکل حل نشده داره که نمی دونه باید چه جوری حلش کنه ،اون زودتر راه رفتن رو کشف کرده بود .

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مرداد ۱۳۹۶ساعت 23:55 توسط ماتیلدا |

برچسب: دختری,سوئیشرت,پیرهن, نویسنده: نوید موسوی‌پور تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 15:36

صفحه بندی